پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

220

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

مىشنوى ، آيا مىفهمى چه مىگويم ؟ اين بنده‌اى است كه نام خود را گم كرده است ، پس ديگر نامى ندارد ؛ نادان است و ديگر علمى ندارد ؛ داناست و ديگر جهلى ندارد . « 82 » د ) سپس گفت : وه كه چه مشتاقم تا كسى را بيابم كه بداند من چه مىگويم و با من در آنچه مىگويم درآيد ! ( سؤال ششم ) گفتم : وجد ايشان را در اين مقام برايم وصف كن ! گفت : آرى ، بىگمان كسى كه مقرّب « 83 » است ، در حقيقت ، گويى متعلّق نظر خداست « 84 » ؛ پس مطلوب معلّق است ، او را نه علمى است ، نه فهمى ، نه اراده‌اى ، نه حسّى ، و نه حركتى . از همهء آفريدگان شادكام‌تر است ، ولى حقايق وجد او در توحيد حايلى ميان او و شادكامى مىشود . با اين همه ، مقام او مقام طرب از نگاه دائم به خداست ! ب ) و اگر از يكى از اينان بپرسند : « چه مىخواهى ؟ » مىگويد : « خدا » ، و اگر از او بپرسند : « چه مىگويى ؟ » مىگويد : « خدا » ؛ اگر از او بپرسند : « چه مىدانى ؟ » مىگويد : « خدا » ، و اگر حواسّ او را قدرت سخن گفتن بود ، مىگفتند : « خدا » . زيرا اعضاء و مفاصل و جوارح او پر از نور خداست . جز خدا چيزى نمىشناسد ، و علم او همه از خداست ؛ پس او از خداست ، در دست خداست ، براى خداست و با خداست ؛ حسب و نسب خود را گم كرده است . اگر از او بپرسند : « كه اى تو ؟ » از شدّت غلبهء قدرت خدا بر او ، حتى نمىتواند بگويد : « من » . « 85 » اين است حقيقت وجد . و چون به غايت قرب برسد ، حتى نمىتواند بگويد : « خدا » . « 86 » ( سؤال هفتم ) گفتم : ديگر چه ؟ گفت : الف ) بدان كه علم به خدا را حدّى نيست ، چنان كه براى معرفت به خدا حدّى

--> ( 82 ) . انسان با گم كردن خود خود را در ماوراء مقولاتى مىيابد كه معمولا متضادّ با يكديگرند : هم داناست و هم نادان . ( 83 ) . « مقرّب » اشاره است به آيات قرآنى « أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ » و « فَأَمَّا إِنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ » ( واقعه ، 11 ، 88 ) . خرّاز در متنى منقول از حلية الاولياء ، جلد دهم ، ص 248 ، راه عرفانى را وصف مىكند و « مقرّبون » را در منتهاى آن جاى مىدهد . ( 84 ) . به معنايى كه در آغاز پاسخ به پرسش اوّل تصريح شده است . ( 85 ) . قبلا ( نگاه كنيد به همين كتاب ، ص 198 ) ، روايت ملخّصى از اين متن اصلى ، يعنى روايتى كه عطّار از روى كتاب السّرّ خرّاز نقل كرده است به دست داديم . روايتى مبسوطتر و نزديكتر از آن به متن اصلى چنين است : « اهل توحيد در اتّحاد با او مخلّد مىمانند . ايشان در قرب قرب‌اند . نه حس دارند ، نه حركت ، نه فهم هيچ موجودى ، نه شوق به هيچ خوشبختيى . با اين همه ، خوشبخت‌ترين مخلوقات‌اند ، ولى حقايق وجد در توحيد ميان آنها و خوشبختى حايل مىشود . چون هر حقيقتى را تجربه كرده‌اند ، مقام ايشان مقام كسى است كه نظرش دايم به خداست ، روحشان مسخّر معرفتهايى است كه به قلبشان مىريزد ، چنان كه گويى او را مىبينند . اگر از يكى از ايشان بپرسند : « چه مىخواهى ؟ » مىگويد : « خدا ! » - « چه مىگويى » مىگويد : « خدا ! » - « چه مىدانى ؟ » مىگويد : « خدا ! » ، زيرا اعضاء و جوارح او سرشار از خداست . جز خدا چيزى نمىشناسد ، هر چه در اوست علّتش خداست ؛ او از خداست ، در دست خداست و روى به خدا دارد . علاقه‌اى نه به خود دارد ، و نه به هيچ كس ديگر » ( اقوال الائمّة الصّوفية ، برگ 32 ب ) . ( 86 ) . پديدهء تجربى سلبى كه استفاده از سخن را از عارف مىگيرد .